تبلیغات
خاکیــــــــــان افلاکـــــــــی

خاکیــــــــــان افلاکـــــــــی
 
جانم فدای سید علی

http://s4.picofile.com/file/7800891933/1.jpg



یاد آن روز بخیر،این همه دیوارنبود


این‌ چنین‌ بر رخ‌ دل‌، گرد غم‌ یار نبود


  چشم،‌ بی‌ واسطه‌ آن‌ روز خدا را می‌دید


حیف‌ شد چشم‌ دلم‌، لایق‌ دیدار نبود


  می‌شكستیم‌ پل‌ فاصله‌ را با هر گام‌

بین‌ ما و شهدا فاصله‌ بسیار نبود


داغ‌ دل‌ بود و غم‌ جاری‌ ایّام، ولی‌


روی‌ آیینه دل‌ این‌ همه‌ زنگار نبود


  کربلا بود، خطر بود، خدا با ما بود


  زندگی‌ بود، ولی‌، این‌ همه‌ تكرار نبود


  كاش‌ می‌ریخت‌، تمامیّت‌ این‌ فاصله‌ها


كاش‌ بین‌ من‌ و دل‌ این‌ همه‌ دیوار نبود



http://s3.picofile.com/file/7697523973/20070210_2093155219_010.jpg  http://s3.picofile.com/file/7697521070/637.bmp  http://s3.picofile.com/file/7697531391/1_shahid_dehkhoda.jpg   http://s3.picofile.com/file/7697557418/932479824311415793671622061928315718538.jpg

کپی برداری تنها با "ذکر منبع" بلامانع میباشد.




نوشته شده در تاریخ شنبه 14 اردیبهشت 1392 توسط ش. مثل شهیـــــــد
بسم رب الشهدا و الصدیقین

شش روز بود که آب نداشتیم، بارانی هم نیامده بود، بچه های رزمنده از فرط تشنگی سینه هایشان را برهنه می کردند و به خاکریز می چسباندند تا شاید کمی خنک بشوند. امروز نیز خیلی ها تشنه اند، البته تشنه قدرت و شهوت و منصب اند.


سردار شهید پاریاب

منبع: تبیان

http://s5.picofile.com/file/8166639342/Salam_bar_hussein_1030x643.jpg




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 9 بهمن 1393 توسط ش. مثل شهیـــــــد
بسم رب الشهدا و الصدیقین

زمان شاه بود. همه سر صف ایستاده بودیم که چند نفر با کارتن های موز و کیک، وارد مدرسه شدند. قبل از اینکه موز و کیک به هر نفر بدهند، ازش پرسیدند «طرفدار شاهی یا خمینی؟» اگه می گفت شاه بهش میدادند. نوبتش که شد دیدم با چهره سرخ شده، کیک و موز را گرفت، زد زمین و با فریاد گفت:« نه موز و کیکتون رو میخوام، نه اون شاه نادونتون رو. من عاشق امام هستم.» بعدش هم از مدرسه دوید بیرون. مادرش میگفت: اون روز بعداز مدرسه، رفت هرچی پول تو جیبی داشت، داد عکس امام خرید و آورد خانه و با سنجاق چسبوند روی سینه اش.

شهید بختیار احمدی

(منبع: گلاب سیاه، ص 8 )


http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/397/1189184/khomeny.jpg




طبقه بندی: با همرزمان شهید، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 7 بهمن 1393 توسط ش. مثل شهیـــــــد
بسم رب الشهدا و الصدیقین

زیر سایه درخت مشغول بازی بودیم، یکی از بچه ها، چشمش به سیب سرخی که توی جوب آب افتاه بود و داشت می گذشت.
دست کرد سیب را برداشت و بین بچه ها تقسیم کرد.
مسعود سهمش را نگرفت و گفت: « چون نمی دانم صاحبش راضی هست یا نه نمی خورم.»

شهید مسعود کریمی مجد

(منبع: کتاب زنگ عبور ص 111)


http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/397/1189184/nnq9vm7hgskqkex6itq.jpg




طبقه بندی: با همرزمان شهید، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 15 آذر 1393 توسط ش. مثل شهیـــــــد
بسم رب الشهدا و الصدیقین

من با حالت اعتراض به یدالله گفتم: « باباجان! تو خودت راضی شدی و ماهم برای تو دست بالا کردیم و حالا هم آمده ام برای عقدت از آقای نوری وقت بگیرم...»
یدالله گفت: «باباجان! ما سی نفر هستیم و من سرپرست آنان هستم. رفتن ما سه ماه طول می کشد. اگر در آنجا کشته شدم که هیچ، دختر خانه پدرش می ماند و اگر برگشتم، آن موقع، من حرفی ندارم. هر کاری می خواهید بکنید.» آن روز من و یدالله با هم خداحافظی کردیم و من پس از اینکه او را به خدا سپردم، بازگشتم و جریان را به خانه گفتم. پدرم گفت: « نباید اجازه می دادی اینها وضعشان معلوم نیست، ممکن است که همه شان کشته شوند.» سه ماه گذشت. ید الله همان طور که خودش گفته بود، بازگشت. یک روز به من گفت: «حالا دیگر من آماده هستم.»ماهم وباره دست به کار شدیم. رفتیم مقدمات کار را آماده کردیم و زنش را عقد کردیم. عروسی اش- طبق خواسته خودش - خیلی ساده بود. فقط پانزده روز به مشهد رفتند و بازگشتند و زندگی ساده شان را شروع کردند.

شهید یدالله کلهر






طبقه بندی: با همرزمان شهید، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 آبان 1393 توسط ش. مثل شهیـــــــد
بسم رب الشهدا و الصدیقین

در عملیات بیت المقدس که منجر به آزادسازی خرمشهر شد، بروبچه های بسیج شهرمان را دیدم که پای خاکریز فریاد «الله اکبر» سر می دهند. از ماشین پیاده شدم و به جمع بچه ها پیوستم. «حسین کرمانی» را دیدم آن سوی خاکریز، یکه و تنها به تعقیب تانک های دشمن می دوید، با آر پی جی به شکار مشغول و دشمن پا به فرار گذاشته بود. شجاعت و شهامتش را که دیدم در انتظار بازگشتش ماندم تا گردوغبار پایش را توتیای چشمان گنه کارم سازم و بر دست و بازویش بوسه ای نثار سازم...
« حسین » به پاس آن همه رشادت در کربلای مهران، با لبی تشنه جان داد و به خدا رسید.

منبع: « کتاب با یاران سپیده، ص80 »


http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/397/1189184/19805204982621687390.jpg




طبقه بندی: با همرزمان شهید، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 17 آبان 1393 توسط ش. مثل شهیـــــــد

وقتی نمازش تمام شد ،پرسیدم :«دعای دیگری بلد نیستی؟سالهاست در قنوت هایت این دعا را می خوانی:«ربنا افرغ علینا صبرا...»

گفت :«صبر چیز خوبی است می تواند ایمانت را ریشه دار كند و نگذارد پایت در مشكلات و گرفتاریها بلغزد.»

گفتم :خب درست امام چرا فقط این دعا؟ جواب داد این ارث یك شهید است كه به من رسیده است.

با تعجب پرسیدم :ارث؟ یك دعا؟گفت: بله نمی دانم كدام عملیات بود . مجروحی را برایمان اوردند كه 18 سال بیشتر نداشت .اسمش علی باقری بود.به خاطر تركش  هایی كه خورده بود حالش اصلا خوب نبود. حدود ساعت 2 صبح كه به هوش آمد به هوای اینكه اذان صبح را گفته اند ، مهر خواست تا نماز بخواند .برایش خاك تیمم آوردم تیمم كرد و نشست نماز خواند.

معلوم بود كه درد زیادی را تحمل می كند در قنوتش عاشقانه از خدا صبر و استقامت می خواست:«ربنا افرغ علینا صبراو ثبت اقدامنا و نصُرنا علی القوم الكافرین»

پروردگارا پیمان شكیبایی و استقامت را بر ما بریز!و قدم های ما را ثابت بدار! و ما را بر جمعیت كافران پیروز بگردان!(بقره /250)

نمازش كه تمام شد كلی مقدمه چینی كرد و گفت:خانم پرستار!شما خیلی خوبید . اما می دانید ریشه موهایتان پیداست!

او جای بچه من بود اما درس بزرگی به من داد. اوشهید شد... امااز آن روز به بعد تصمیم گرفتم ذكر قنوت هایم دعای او باشد...


منبع: فانوس ولایت


http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/397/1189184/2700_16262_2.jpg

 





طبقه بندی: با همرزمان شهید،  چادر سیاه من، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 آبان 1393 توسط ش. مثل شهیـــــــد
بسم رب الشهدا و الصدیقین

 یکی از برادرانم شهید شده بود. قبرش اهواز بود. برادر دومیم توی اسلام آباد بود. وقتی با خانواده ام از اهواز بر می گشتیم، رفتیم سمت اسلام آباد. نزدیکی های غروب رسیدیم به لشکر. باران تندی هم می آمد. من رفتم دم چادر فرماندهی، اجازه بگیرم برویم تو آقا مهدی توی چادرش بود بهش که گفتم؛ گفت: « قدمتون روی چشم. فقط باید بیاین توی همین چادر، جای دیگه ای نداریم.» صبح که داشتیم راه میفتادیم، مادرم بهم گفت: «آقا مهدی رو پیداش کن ازش تشکر کنم.» توی لشکر این ور و اون ور میرفتم تا آقا مهدی رو پیدا کنم. یکی بهم گفت: « آقا مهدی اصلا حالش خوب نیست؛خوابیده گفتم: «چرا؟» گفت:«دیشب توی چادر جا نبود تا بخواد یه جای دیگه پیدا کنه، زیر بارون موند، سرماخورد.»

منبع: کتاب مهدی باکری- ص 78)

http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/397/1189184/5912218589966680304.jpg




طبقه بندی: با همرزمان شهید، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 آبان 1393 توسط ش. مثل شهیـــــــد
بسم رب الشهدا والصدیقین

شبی که حال سید بسیار وخیم و تنفس او بسیار تند و مشکل شده بود، او را به اتاقی که دستگاه تنفس مصنوعی بود بردیم در حالیکه تنفس بسیار سریعی داشت و تشنه هوا بود. پزشک دستور داد که داروی بیهوشی به او تزریق شود تا لوله جهت تنفس گذاشته شود و من آخرین جمله ای که از سید شنیدم و بعد از آن تا زمان شهادت بیهوش بود، این بود: یاعمه سادات! یازینب کبری(سلام الله علیها)!

http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/397/1189184/22022828137175180371369662201852185116.jpg

پنداشته اند كه ما ز خاموشانیم

همرنگ جماعت فراموشانیم

ما آرزوی كرب و بلا را داریم

با یاد حسینمان كفن پوشانیم





طبقه بندی: با همرزمان شهید، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 آبان 1393 توسط ش. مثل شهیـــــــد
بسم رب الشهدا والصدیقین

شهید داود علی پناه فرمانده گروهان نجف در عملیات بدر، همیشه زیر امضاهایش سه حرف مخفف «ش.آ.ا» را می نوشت. کسی از این موضوع سر در نیاورد تا اینکه بعد از شهادتش در عملیات بدر فهمیدیم که منظورش این بوده است:» شهید آینده اسلام».
(منبع: بچه های گردان حاج اسماعیل، ص 74)




طبقه بندی: با همرزمان شهید، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 3 آبان 1393 توسط ش. مثل شهیـــــــد
بسم رب الشهدا والصدیقین

بسیج بندر عباس، در بلواری واقع شده بود که وسیله های نقلیه برای دور زدن و رسیدن به بسیج باید تا انتهای اون می رفتن.
علی آقا هم با اون وضعیت شدید مجروحیت از ناحیه دست و پا، رکاب زنان بلوار را از همان بریدگی انتهای جاده دور می زد و می آمد که مدت زیادی هم طول می کشید؛ با اینکه می تونست دوچرخه رو به این طرف بلوار بیاره و وارد بسیج بشه...
 با اعتقاد راسخ می گفت: رعایت این موارد، مطابق شرع و عرف جامعه است. بهتر از هرکسی هم بسیجی باید رعایت کند.

شهید علی ماهانی

«منبع: کتاب روز تیغ»

http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/397/1189184/1002_624.jpg

شادی روح طیبه شهدا صلوات




طبقه بندی: با همرزمان شهید، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 25 مهر 1393 توسط ش. مثل شهیـــــــد
بسم رب الشهدا و الصدیقین

لبیک اللهم لبیک...
همه لباس احرام پوشیده, لبیک گفته و محرم شده بودیم جز آقا مهدی. گفتم: «آقا مهدی دیر شد زود لبیک بگو.»
با گریه گفت من نمی تونم دروغ بگویم، لبیک باید از تمام وجودم باشه.
نیم ساعت اشک ریخت تا گفت: «لبیک اللهم لبیک»

شهید مهدی زارع از شهدای استان فارس  

http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/397/1189184/as.jpg




طبقه بندی: با همرزمان شهید، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 مهر 1393 توسط ش. مثل شهیـــــــد
عادت داشتند با هم بروند منطقه؛بچه های یک روستا بودند. فرمانده شان که یک سپاهی از اهالی همان روستا بود،شهید شد.
همه شان پکر بودند. می گفتند:شرمشان می شود،بدون حسن برگردند روستا.
همان شب بچه ها رابرای مأموریت دیگری فرستادند خط. هیچ کدامشان برنگشتند. دیگر شرمنده اهالی روستا نمی شدند.




طبقه بندی: با همرزمان شهید، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 5 مهر 1393 توسط ش. مثل شهیـــــــد
باز مسموم شده ام از هوای شهر و چه سخت میگذرد
این روزهای غربت!

چه سخت است زینبی بودن بعد از یک حماسهء عاشورایی!
هشت سال قلبهایتان با ترکشها همسایه بود!

8 سال برایمان وصیّتنامه نوشتید!
8 سال فاصلهء رسیدن تا کربلا را برایمان کوتاه کردید!

8 سال مهمان ِسنگرهای غیرت بودید!

شهدا با شُمایَم!
نیروهای جامانده در خاکریز دنیا،از نَفَس افتاده اند!

عن قریب است که گرفتار شویم
بعد از شما، قرار بود زینبی باشیم!

"شهدا"صدایم را می شنوید؟
سربند و سنگرهایمان را گم کرده ایم!

شلمچه برایمان غریب است!
ما خواب بودیم و کَرخه را آب بُرد و دیگر زمزمه مناجاتِ نورایی
در پیچ و خم ِ بلندیهایش نمی پیچد!

دیدنِ دوکوهه،چزابه و شرهانی ، دیگر از غفلت ِما،نمی کاهد!

ما هنوز در محاصره سیم خاردارهای نَفسیم، و بچه های گردانِ حَنظَله
هنوز تشنه لبیک!

رفیقانِ جامانده از کاروانِ حماسی تان را دریابید!
از ما برایشان کاری ساخته نیست!

بی درد شده ایم و دردهایشان را در کنجِ تاریکخانه های ذهنمان
به فراموشی سپرده ایم!

بچه ها به دادمان برسید!
از آن"هشت سال حماسه" فقط هشت روزش باقی مانده!

فقط هشت روز...

http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/397/1189184/697.jpg




طبقه بندی: دل نوشتــــــــ، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 31 شهریور 1393 توسط ش. مثل شهیـــــــد
با شمایـــــم شهدا گوش کنیـــــــــــــد :

شعر دلتنگــــــــــــی من را به یقین می شنوید !

حال افسرده من را به یقیـــــــــــن می دانید !

آرزویـــــــــــم این است :

ای کاش شـــهـــــــــــادتـــــــــــــــــ نصیبــــم می شد...

ای کــــــــــــاش


http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/397/1189184/17187975385575936618.jpg

التماس دعا





طبقه بندی: دل نوشتــــــــ، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 31 شهریور 1393 توسط ش. مثل شهیـــــــد
گفت:
روزگاری تصور نبودنت سخت بود ...
خدا اما ناباورانه تورا گرفت !
روزهایی هست که دیگر تصور نیست ...
واقعا نیستی!
نمی دانم چرا ...
اما هر بار که فکر میکنم بیاد می آورم اشک های نیمه شبت را سر سجاده ...
و مقایسه میکنم با دعاهایی که برای هر بار رفتن و برگشتنت میکردم ...
دعاهای من در مقابل ااشک و دعاهای تو ؟
هیچ بود ...
عجب زوری داشت دعاهایت تو را بهشتی کرد...
و من ....
جامانده ام...

http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/397/1189184/75682885329740275519.jpg




طبقه بندی: با همرزمان شهید،  دل نوشتــــــــ، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 27 شهریور 1393 توسط ش. مثل شهیـــــــد
(تعداد کل صفحات:16)      1   2   3   4   5   6   7   ...