تبلیغات
خاکیــــــــــان افلاکـــــــــی - داستان توبه فُضِیل بن عیاض

خاکیــــــــــان افلاکـــــــــی
 
جانم فدای سید علی

بسم ا.. الرحمن الرحیم.

عرض سلام خدمت همه بزرگواران و بازدیدکنندگان این وبلاگ :

دیروز داستان بسیار زیبایی در مورد جوانی به نام فُضِیل بن عیاض خوندم که داستان بسیار زیبا ، آموزنده و تکان دهنده ای بود وقتی داستان رو تموم کردم به این فکر افتادم که برای تمام دوستان وبلاگی ام هم بنویسم تا بقیه یزرگواران هم استفاده ببرن. خوندن این داستان خالی از لطف نیست اگر به داستان هایی از این قبیل علاقه مندید پس بسم ا...

داستان توبه فُضِیل بن عیاض

فٌضِیل در عنفوان زندگانی به فسق و فجور معروف بود، آن گونه که هیچ زن مومنه ای از بیم  بر بستر عصمت آرام نداشت، و نیز در ظلم چنان مشهور بود که هیچ کاروانی از دستبرد او در امان نبود.

شبی از دیوار خانه ای بالا رفت  تا بر زن بیگانه ای که فریفته اش شده بود فرود آید و به وصال او دست یابد، ناگاه ...


ادامه داستان را در ادامه مطالب دنبال کنید.


تلاوت آیاتی از قرآن که از همسایگی آن زن به گوش رسید او را از حرکت بازداشت که:
(( أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ
  - آیا وقت آن نرسیده که دلهای مومنان در برابر ذکر خدا و آنچه حق نازل شده است خاضع گردد؟ - حدید 16))،
فُضِیل از شنیدن این آیات به خود آمد و بر خویش نهیب زد که:(( چرا زمان آن رسیده))، برگشت و عزم حج کرد و شبانگاه برای آسایش در ویرانه ای منزل گزید.

از قضا کاروانی در آنجا فرود آمده بود، ولی نگران از دستبرد فُضِیل تمامی شب را نخفتند و به پاسداری مشغول بودند.

فُضِیل گفت: سبحان ا...، زهی شقاوت ذاتی که مسلمان از بیم من در صحرا آسوده نباشد. در حال از کمینگاه خارج شد و بانگ برداشت که دیگر آسوده باشید،فُضِیل طریق عفاف را پیش گرفته گریزان است و قصد کوی احرامیان دارد. این بگفت و در تاریکی شب پنهان شد.

عادت فُضِیل این بود که نام و نشانی غارت شدگان را در دفتری ثبت می کرد، پس برای جلب رضایت مال باختگان به سوی آنان شتافت و ردّ مظالم کرد. در این میان یک یهودی رضایت نمی داد و می گفت:(( نذر کرده ام در مقابل مال خود جز زر چیزی دیگر نستانم، حال که تو از پرداخت آن درمانده ای، پس دست در زیر بالش من کن و زر بستان و به من بده تا تکلیف خود را انجام داده باشی.)) فُضِیل چنین کرد و زر از زیر بالش به یهودی داد. یهودی فورأ از فُضِیل خواست تا شهادتین بر زبان او  او جاری سازد و گفت: در تورات خوانده ام تائبین در زمان پیامبر آخر زمان دست بر خاک زنند، آن خاک به زر تبدیل شود، و در زیر بالش من جز خاک چیزی نبود و به دست تو تبدیل به زر گردید. بدین ترتیب آن یهودی به دستف فُضِیل اسلام آورد.

منبع: کتاب داستان پشیمان شدگان ، صفحه 175 الی 178





طبقه بندی: داستانک ها، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 14 بهمن 1392 توسط ش. مثل شهیـــــــد