تبلیغات
خاکیــــــــــان افلاکـــــــــی - پایان مهلت

خاکیــــــــــان افلاکـــــــــی
 
جانم فدای سید علی
می گفتːحالا که جوونم دلم می خواد جوونی کنم.خوش باشم.از همه خوشگل ترباشم

همه فقط به من نگاه کنن.دلم نمی خواد مثل مادر بزرگ ها یه چادر چاقچور بکشم سرم و

بچپم تو خونه اون وقت هیچ کس سراغم نمیاد.خوب وقتی یه کم سنم رفت بالا ,به چهل

پنجاه رسیدم یه سفر می رم مکه و بعدش توبه می کنم.نماز می خونم.روسری سر می کنم.

حالا کو تا اون موقع!خیلی وقت دارم...

بنده خدا نمی دونست مهلت زنده بودنش خیلی محدوده.بعد از تصادف حتی فرصت استغفار

هم پیدا نکرد.

حجاب فرضیه ای است که ترک آن فرصت قضا ندارد.


http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/397/1189184/si35ghOg_535.jpg

نام تو با مظلومیت‌ها آشنا بود

آن شب علی تنهاترین مرد خدا بود

این بغض آخر زخم شد روی گلو ماند

او حرف می‌زد حرف‌هایش بی‌صدا بود

او هم جوانی مثل من رویا به سر داشت

اما ببین فرق من و او تا کجا بود

آماده شو مادر به دنبال تو آمد

عیدت مبارک ای شهید یادت دعا بود





طبقه بندی: با همرزمان شهید،  چادر سیاه من، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 توسط ش. مثل شهیـــــــد