تبلیغات
خاکیــــــــــان افلاکـــــــــی - چادرم بوی مادر می دهد

خاکیــــــــــان افلاکـــــــــی
 
جانم فدای سید علی

جلسه آخر یکی از درسای سختمون بود.

استادشم یک خانم مانتویی و نچندان با حجاب و به اصطلاح محترم  بودن.

همینطور که پشت سرهم درس میداد یکی از بچه ها گفت: استاد یکم استراحت بدین.

قبول کرد و گفت باشه بزارین براتون یه چیز تعریف کنم فضا عوض بشه و یکم بخندیم!

استاده برگشت گفت: یه بار یه نفر یه خفاش میبینه شروع میکنه به خندیدن بهش میگن چرا میخندی؟ میگه تا حالا گنجشک با چادر ملی ندیده بودم!

همه کلاس شروع کردن به خندیدن...

 از میون جمعیت کلاس تنها 3 نفر خانم چادری بیشتر نبودیم! هیچ کدوم نخندیدیم ولی هیچکدومم به استاد چیزی نگفتیم . دیروز تا حالا ناراحتم و اعصابم خرده که چرا برنگشتم به استاده یه چیزی بگم ...

حالا بعد این همه مسخره کردن تا یکم جو کلاس آروم شده برگشته به ما 3 نفر یه نگاه گذرا میکنه و میگه: ببخشید یه موقع به شماها برنخورده باشه!!!

واقعا متاسفم که توی مملکتمون یه همچین اساتید با درک و فهمی داریم!!

        http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/397/1189184/125.jpg





طبقه بندی: چادر سیاه من، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 خرداد 1393 توسط ش. مثل شهیـــــــد