تبلیغات
خاکیــــــــــان افلاکـــــــــی - دعا کن پسرم بمیره...

خاکیــــــــــان افلاکـــــــــی
 
جانم فدای سید علی
در جبهه یکی از رفقا را دیدم در اثنای احوال پرسی متوجه فکر پریشانش شدم ، از او پرسیدم: چه چیزی باعث ناراحتیت شده؟
گفت: دعا کن پسرم بمیره.
خیلی متعجبانه جملشو بصورت سوالی تکرار کردم: پسرت بمیره؟؟؟!!!....چرا؟
گفت: درسش تموم شده، سر کار نمی ره، با افراد ناباب رفیقه، خلاف انجام میده، خلاصه تو محل باعث آزار و اذیت مردم شده و آبروئی برای ما نذاشته......نه خدا رو بندگی می کنه و نه مردمو راحت می ذاره.
نصیحتم دیگه کارساز نیست و حیرون شدم.... بمیره بهتره.
از هم ،خداحافظی کردیم و رفتیم پی کار خودمون. حدود سه ،چهار ماه بعد دوباره که دیدمش،پرسیدم از پسرت چه خبر؟
گفت: شهید شده.

http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/397/1189184/1.jpg

با تعجب زیاد پرسیدم: شهید شده؟؟؟؟!!!!
گفت:آره. بعد جدا شدن از شما، مرخصی گرفتم و رفتم خونه، اومد پیشم که اجازه بده برم جبهه.
گفتم: برو بچه جون همه عالم وآدم از تو فرار می کنند از بس که بدی، اون وقت جبهه می خواهی بری؟؟؟!!! برو درست شو که خدا ازت راضی بشه، جبهه پیش کشت.
خلاصه سرتو درد نیارم،با هزار اسرار و پافشاری راضی شدم که بره.
اولین مرخصی که اومد کیف مسافرتیشو زمین نذاشته رفت سراغ جعبه نوار ترانه هاش؛همون هائی که حرام مسلّم بود و همه رو با صداش اذیت کرده بود(زبان حال: با خودم گفتم اینکه آدم نشده، حالا آزار و اذیت شروع شد)
جعبه رو برداشت رفت تو حیات دوباره با خودم گفتم: تو حیات نوار بذاره، من میدو نمو اون.رفتم تو حیات دیدم، نفت ریخته رو نواراش آتیششون زده.بعدم که رفت جبهه خبر شهادتشو برام آوردن.
راوی: پدر شهید سید علی تشکری




طبقه بندی: با همرزمان شهید، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط ش. مثل شهیـــــــد