تبلیغات
خاکیــــــــــان افلاکـــــــــی - یاوران معرفت...

خاکیــــــــــان افلاکـــــــــی
 
جانم فدای سید علی
بسم رب الشهدا و الصدیقین

 یکی از برادرانم شهید شده بود. قبرش اهواز بود. برادر دومیم توی اسلام آباد بود. وقتی با خانواده ام از اهواز بر می گشتیم، رفتیم سمت اسلام آباد. نزدیکی های غروب رسیدیم به لشکر. باران تندی هم می آمد. من رفتم دم چادر فرماندهی، اجازه بگیرم برویم تو آقا مهدی توی چادرش بود بهش که گفتم؛ گفت: « قدمتون روی چشم. فقط باید بیاین توی همین چادر، جای دیگه ای نداریم.» صبح که داشتیم راه میفتادیم، مادرم بهم گفت: «آقا مهدی رو پیداش کن ازش تشکر کنم.» توی لشکر این ور و اون ور میرفتم تا آقا مهدی رو پیدا کنم. یکی بهم گفت: « آقا مهدی اصلا حالش خوب نیست؛خوابیده گفتم: «چرا؟» گفت:«دیشب توی چادر جا نبود تا بخواد یه جای دیگه پیدا کنه، زیر بارون موند، سرماخورد.»

منبع: کتاب مهدی باکری- ص 78)

http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/397/1189184/5912218589966680304.jpg




طبقه بندی: با همرزمان شهید، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 آبان 1393 توسط ش. مثل شهیـــــــد