تبلیغات
خاکیــــــــــان افلاکـــــــــی - زندگی ساده...

خاکیــــــــــان افلاکـــــــــی
 
جانم فدای سید علی
بسم رب الشهدا و الصدیقین

من با حالت اعتراض به یدالله گفتم: « باباجان! تو خودت راضی شدی و ماهم برای تو دست بالا کردیم و حالا هم آمده ام برای عقدت از آقای نوری وقت بگیرم...»
یدالله گفت: «باباجان! ما سی نفر هستیم و من سرپرست آنان هستم. رفتن ما سه ماه طول می کشد. اگر در آنجا کشته شدم که هیچ، دختر خانه پدرش می ماند و اگر برگشتم، آن موقع، من حرفی ندارم. هر کاری می خواهید بکنید.» آن روز من و یدالله با هم خداحافظی کردیم و من پس از اینکه او را به خدا سپردم، بازگشتم و جریان را به خانه گفتم. پدرم گفت: « نباید اجازه می دادی اینها وضعشان معلوم نیست، ممکن است که همه شان کشته شوند.» سه ماه گذشت. ید الله همان طور که خودش گفته بود، بازگشت. یک روز به من گفت: «حالا دیگر من آماده هستم.»ماهم وباره دست به کار شدیم. رفتیم مقدمات کار را آماده کردیم و زنش را عقد کردیم. عروسی اش- طبق خواسته خودش - خیلی ساده بود. فقط پانزده روز به مشهد رفتند و بازگشتند و زندگی ساده شان را شروع کردند.

شهید یدالله کلهر






طبقه بندی: با همرزمان شهید، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 آبان 1393 توسط ش. مثل شهیـــــــد